خرید بک لینک

منِ گمشده در آینه‌های شکسته – پژواک غارهای خیانت

منِ گمشده‌ام؛ دوتایی‌ام، دو روح در تنِ یکی، دو سایه بر دیوارِ وجودم. یکی منِ بیست‌ساله، آن دخترِ شاداب و پرجنب‌وجوشِ نوجوانی، سوگلیِ کانون گرم خانواده؛ درس‌خوانِ باهوش، عاقلی که منطق و احساس را چون دو بالِ پرواز در هم می‌آمیزد. منم آن که به هیچ جانِ زندی آسیبی نمی‌رساند، دست نوازش بر سرِ حیواناتِ رنجور می‌کشد و به ضعیفانِ جهان پناه می‌دهد. دلِ منِ جوان سرشار از آرزوهای رنگارنگِ آینده‌ست؛ همسری خوب و وفادار، دختری نازنین چون گلیِ تازه‌روییده، همراهی مهربان که دست در دستم جهان را بگشاید. جهانی را زیبا می‌بیند، گل‌ها را چون شعرهای عاشقانه بو می‌کشد، آسمانِ شب را پر از ستاره‌هایِ دست‌یافتنی می‌بیند، و هر کجا پا می‌گذارد، چشمانِ تحسین را به دنبال خود می‌کشد. خنده‌ام چون نسیمِ بهاریِ بی‌پایان بود، چشمانم دریایی از امیدِ بی‌انتها، و گام‌هایم رقصِ زندگی بر خاکِ پربارِ بهارِ نوجوانی – روزهایی که جهانِم باغیِ بی‌انتها از وعده‌هایِ شیرین بود، پر از رؤیاهایِ خانواده‌ای گرم و آرمانی.

اما دیگری‌ام، آن منِ خسته و سردرگمِ میانِ پنجاه تا هشتاد بهارِ عمر؛ گرفتار در پیچ‌وخم‌های توفانیِ حیات، حیران از رفتارهایِ کریهِ برخی انسان‌ها، در شوکِ ناباورانه از ضربه‌هایِ پنهانِ روزگارِ میانسالی. اعتمادم را چون شمعی در بادِ خزانِ خاموش کرده‌اند؛ دهِ سالِ تمام است که لبخندی بر لبانم ننشسته، شادی چون پرنده‌ای زخمی از آسمانِ روحم پریده. از انسان‌ها گریخته‌ام، چون آهویی زخمی که از شکارچیانِ پنهان می‌گریزد. آزارها بر جسم و جانم تازیانه زده‌اند، مرا به غارهایِ تاریک و سردِ تنهایی کشانده‌اند – غارهاییِ نمور و بی‌انتها، پر از پژواکِ دروغ‌ها و خیانت‌هایِ تکرارشونده، جایی که هر نفسِم با سروصدایِ فریب‌هایِ گذشته می‌لرزد. تکیه‌گاهم، آن که باورِ امنیت را در ریشه‌هایِ روحم کاشته بود، مرا به این اعماق برد؛ قبل از ازدواجِ ما با هم بودند، و من به آن گذشته کاری نداشتم، اما بعد از پیوندِ ما، آن دردِ پنهان چون خنجریِ کند در سینه‌ام فرو رفت. چند سال بعد، اتفاقی پرده از این خیانت برداشته شد – شوکی که مرا به رقصِ مرگِ تلخِ خاطراتِ شکسته واداشت، زنجیرهایِ پنهانِ فریب مرا بست، به باتلاقِ تردیدهایِ بی‌پایان فرو برد، و روحم را چون پروانه‌ای سوخته در شعله‌هایِ بی‌رحمی رها کرد. میانسالی‌ام را خراب کردند؛ آن باغِ بهاریِ آرزوها را به ویرانه‌ایِ سوخته بدل ساختند، همسرِ خوب را به سایه‌ایِ خیانت‌زده، دخترِ نازنین را به رؤیاییِ دور، و همراهِ مهربان را به تنهاییِ ابدی...

حالا این دو من، در میانه‌ی این دوگانگیِ تلخ، گم شده‌ام. کیستم؟ کجایم؟ چه بر سرم آمده؟ هنوز در بهتِ آن ضربه‌هایِ پنهان معلقم، در تعجبِ بی‌پایان از «چرا»هایِ بی‌جوابِ هستی. او را از خویشتنِ خویش ربوده‌اند؛ آن دخترِ خندانِ نوجوانی را به زندانیِ خاموشِ غارها بدل ساخته‌اند، و این منِ پیر را به مهمانیِ سوگواریِ ابدی دعوت کرده‌اند. خسته‌ام از این جنگِ درونی؛ گاه این دو روح چون شمشیرهایِ روبه‌رو به هم می‌تازند، گاه در سازشیِ لرزانِ موقت آشتی می‌کنند، و همیشه یکدیگر را به زنجیرِ محکومیتِ سرزنش می‌کشند. آرزویم حالا رهایی‌ست از این دو منِ درهم‌تنیده؛ رهایی از غارها، از پژواکِ خیانت‌ها، از جنگِ درون – تا شاید دوباره یکی شوم، یکیِ کاملِ نورانی. کدامِ واقعی‌ام؟ آن دخترِ بهاریِ آرزومند، یا این سایه‌ی خزان‌زده‌ی غارنشینِ زخم‌خورده؟ یقین دارم، حتی تو هم نمی‌دانی؛ حتی منِ خودم، در این آینه‌ی شکسته، چهره‌ایِ واحد نمی‌یابم... اما شاید رهایی، کلیدِ این معما باشد.

برچسب: نویسنده: ساناز افشاری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 8:14

صفحه بندی